Translate

۰۸ فروردین، ۱۳۹۳

مقایسه‌ی نظر محمد و زرتشت در برخورد با سگها

    در آموزه‌های زرتشت همه جا سخن از نیکی و مهربانی است، او حتی یک بار هم در مورد فواید جنگ سخن نگفته و در هیچ جا به پیروانش دستور به جنگیدن با مخالف را نداده است؛ او پیام‌آور مهرورزی و صفاست، دلبستگی او به مهربانی نه تنها شامل انسانهاست بلکه به پیروانش دستور می‌دهد که با جانواران هم به نیکی رفتار کنند، این دستورات همیشه نقطه مقابل پیام محمد ابن عبدالله است، وی به روشنی از سودمند بودن جنگ مقدس سخن گفته، جنگی که در راه گسترش دیده‌های او صورت گیرد را جهاد و بهترین درجه ایمان را به مجاهدین می‌داد؛، خوی ددمنشی این مرد نه تنها شامل انسانهای مخالف بود بلکه بسیار از جانوران را بی‌بهره نگذاشت؛ آنچه در زیر مشاهده می‌گردد سنجش دیدگاهای این دو مرد در مورد سَگهاست، جانوری که به یقین با وفاترین موجود نسبت به انسانهاست: 
      اسلام سگ را جانوری جنس می‌داند که اگر پیروانش با دست تر او را لمس کنند، باید خود را با آب و گل پاک نمائید و اگر چنین نکنید در زمره‌ی نجس‌ها هستند. محمد ابن عبدالله حتی سگ ستیزی را بدانجا می‌برد که به علی ابن ابی‌طالب دستور می‌دهد تا رهبری دسته‌ای از مسلمانان برای کشتن تمام سگهای مدینه را بر عهده بگیرد(1)، او سگ سیاه (البته همراه زن) (2) را شیطان می‌نامد.
     امام صادق می‌گوید که امیر المؤمنین فرمود: "رسول الله مرا به مدینه فرستاد و گفت: هر عکسی که یافتی از بین ببر و هر هیچ قبری نباشد مگر که صافش کنی و هر سگی که یافتی بکشی. (مکاسب المحرمه / نوشته خمینی / جلد 1 / صفحه 170 ، الکافی / جلد 6 / صفحه 528 ، بحار الانوار / جلد 62 / صفحه 62 )
لفظ حدیث:
قال امير المؤمنين (ع) بعثنی رسول الله (ص) الى المدينه، فقال: لا تدع صوره الا محوتها و لا قبرا الا سويته و لا كلبا الا قتلته.
     اکنون این دستوارت را با دستور زرتشت در مورد سگ با هم مقایسه نمائید، زرتشت حتی خوراک بد دادن به سگهای ولگرد را هم جایز نمی‌داند و به پیروانش دستور می‌دهد که در درمان سگهای هار هم کوشا باشند:          
     کدام آفریده‌ی نیک در میان آفریدگان سپندمینو که از نیمه‌شب تا دمیدن خورشید، هزاران آفریده‌ی اهریمن را می‌کشد؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
سگ خارپشت بلند و باریک‌پوزه، سگ "وَنگهاپَرَه"(3) که مردم بد زبان "دوژاک"می‌نامندش.
     این است آن آفریده‌ی نیک در میان آفریدگان سپندمینو که از نیمه‌شب تا دمیدن خورشید، هزاران آفریده‌ی اهریمن را می‌کشد.
     هر کس سگ خارپشت بلند و باریک‌پوزه – سگ ونگهاپره – را بکشد روان خویش را تا نه پشت می‌کشد و اگر تاوان گناه خود را در زندگانی این جهانی با پیشکش بردن نیازی نزد "سروش" ندهد(4)، راهی به " چینَودپُل(اسلام این را پل صراط می‌داند که اقتباسی است آشکار از زرتشتیت)" نیابد.
     هر کس سگ گله، سگ خانگی، سگ ولگرد یا سگ پرورده‌ای(سگ شکاری) را بزند و بکشد، روان او هنگام رفتن به جهان دیگر، با شیونی بلندتر از شیون گوسفندی که گرگی در جنگلی بزرگ شبیخون زده باشد، پرواز می‌کند. ... هیچ روانی در جهان دیگر با روان از تن جدا شده‌ی او دیدار نکند و در برابر زوزه و شبیخون دیوان به وی یاری نرساند. سگ نگهبان "چینودپل" در برابر زوزه و شبیخون دیوان، به وی یاری نرساند......
ای دادار جهان استومند! ای اَشَوَن!
کسی که به سگ گله‌ای خوراک بد بدهد، گناه او چه اندازه است؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
گناه او همچند گناه کسی است که به سرور بزرگترین خانواده خوراک بد بدهد.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
کسی که به سگی خانگی خوراک بد بدهد، گناه او چه اندازه است؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
گناه او همچند کسی است که به سرور خانواده‌ای میان‌مایه خوراک بد بدهد.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
کسی که به سگی ولگرد خوراک بد بدهد، گناه او چه اندازه است؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
گناه او همچند گناه کسی است که به آتُربانی اشون(5) که به خانه‌اش بیاید، خوراک بد بدهد.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
کسی که به توله سگی خوراک بد بدهد، گناه او چه اندازه است؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
گناه او همچند گناه کسی است که به نوجوانی اَشَوَن‌زاده و به پانزده سالگی رسیده، خوراک بد بدهد.
و در ادامه برای هرکدام از از کارها پادافره(مجازات) در نظر گرفته است که شامل تازیانه است.
     در میان آفریدگان سپند مینو، این سگ است که اگر به او خوراک بد بدهند و همواره سرگرم به کار پاسداری از چیزهادی باشد که بهره‌ای از آنها بدو نرسد، زودتر از همه پیر و ناتوان می‌شود. پس او را شیر و چربی و گوشت و بیاور که خوراک بایسته‌ی اوست.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
اگر در خانه‌ی مزداپرستی، سگی هار یا سگی  نابو باشد، مزدا پرستان چه باید بکنند؟
اهوره‌مزدا پاسخ داد:
باید از او نگاهداری کنند و به درمانش بکوشند؛ همانگونه که درباره‌ی یکی از پرهیزگاران می‌کنند.
ای دادار جهان استومند! ای اشون!
اگر آنان به درمان آن سگ(سگ هار) بکوشند و با ناکامی روبرو شوند، چه باید بکنند؟
اهوره مزدا پاسخ داد:
....
     اگر چنین نکنند و سگ نابویا در گودال یا چاه یا پرتگاه یا رودخانه یا جویی بیفتد و زخمی شود سپس بمیرد، آنان "پشوتنو" می‌شوند.
(منبع اوستا پژوهش از جلیل دوستخواه جلد 2)
 ================================================
صحصح مسلم/ کتاب المسافاه:

    انَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَأْمُرُ بِقَتْلِ الْكِلَابِ فَنَنْبَعِثُ فِي الْمَدِينَةِ وَأَطْرَافِهَا فَلَا نَدَعُ كَلْبًا إِلَّا قَتَلْنَاهُ حَتَّى إِنَّا لَنَقْتُلُ كَلْبَ الْمُرَيَّةِ مِنْ أَهْلِ الْبَادِيَةِ يَتْبَعُهَا 
و همچنین در منابع شیعه.
(2)   تحفه الاحوذی بشرح جامع ترمذی و صحیح مسلم بشرح امام نووی
(3)   ونگهاپره=خارپشت اشاره به تابیدن خورشید از نیمه شب تا بامداد برای سوارخ کردن پرده‌ی تاریکی است.
(4)    اسفندیارچی چنین ترجمه نموده است: "... او با پیشکش بردن نیار نزد سروش نیز نمی‌تواند تاوان گنان خویش را در این جهان بدهد."
(5)   به معنی نگهبان آتش، عنوان پیشوایان دینی یا موبدان بود

عضو پارلمان اروپا: در مذاکرات هسته‌ای با ایران باید حقوق بشر هم مطرح شود



عضو پارلمان اروپا: در مذاکرات هسته‌ای با ایران باید حقوق بشر هم مطرح شود

پارلمان اتحادیه اروپا دستورالعمل مذاکرات هسته‌ای با ایران را مورد بررسی قرار داد که بر اساس آن باید سابقه ضعیف جمهوری اسلامی در زمینه حقوق بشر نیز همراه با گفتگو‌های هسته‌ای مورد مذاکره قرار گیرد، این مساله به تازگی اختلافاتی میان مقامات مسول جمهوری اسلامی پدید آورده.
پنجشنبه ، 7 فروردين 1393



مرکز دموکراسی‌ برای ایران: پارلمان اتحادیه اروپا دستورالعمل مذاکرات هسته‌ای با ایران را مورد بررسی قرار داد که بر اساس آن باید سابقه ضعیف جمهوری اسلامی در زمینه حقوق بشر نیز همراه با گفتگو‌های هسته‌ای مورد مذاکره قرار گیرد، این مساله به تازگی اختلافاتی میان مقامات مسول جمهوری اسلامی پدید آورده.
بنا بر گزارش ال مانیتور ماریتا شاک یک عضو هیات پارلمانی اروپا که در اواخر سال گذشته میلادی از ایران دیدن کرد، هفته پیش به یک عضو شورای آتلانتیک گفت که این هیات در دیدار خود این مساله را برای مقامات جمهوری اسلامی روشن کرده که حقوق بشر برای اتحادیه اروپا اولویت دارد و خواهد داشت بدون آنکه که به نتایج توافقات بلند مدت در زمینه هسته‌ای آسیب بزند.
به گفته او هیچ دلیلی‌ ندارد که مذاکرات را تنها در چارچوب مساله" هسته‌ای محدود کرد و به درد و رنجی‌ که به سبب نادیده گرفته شدن حقوق بشر بر مردم ایران تحمیل میشود بی‌ تفاوت بود. هیات پنج نفره پارلمان اروپا که با نسرین ستوده، وکیل سرشناس ایرانی‌ که همزمان با سفر حسن روحانی برای شرکت در مجمع عمومی‌ سازمان ملل به همراه ۸۰ نفر دیگر از فعالان سیاسی و حقوق بشری از زندان آزاد شده دیدار کردند.
دیدار این هیات با نسرین ستوده که در سفارت یونان انجام گرفت بحث‌های شدیدی در رسانه‌های ایران در بر داشت.
خانم شاک گفت بسیاری از ایرانین نسرین ستوده را به دلیل دفاع از زندانیان محکوم به اعدام  و کسانی‌ که شرایط سختی دارند، یک قهرمان میدانند.



گفت و گو با مائده قادرى: به خاطر وكالت از پرونده هاى سياسى برايم پرونده سازى شد



مارس 27, 2014

مركز حاميان حقوق بشر، نرگس توسليان
مائده قادری تا قبل از سال ٨٨ بیشتر فعالیتش در حوزه فرهنگی و متمرکز بر آموزش زبان کردی در زادگاهش مشهد و استان خراسان بود اما بعد از آن تاریخ وقتی به گفته خودش از زندانی شدن و شکنجه افرادی باخبر می شود که آنها را شخصا می شناخته و اطلاع داشته که نه کار سیاسی می کردند و نه مخل امنیت کشور بودند ولی به دلیل مشکلات خاص پرونده های سیاسی کسی حاضر به پذیرفتن وکالت آن ها نمی شد، تصمیم می گیرد که وکالت پرونده های سیاسی را نیز به عهده بگیرد.
مائده قادری در آذر ماه سال ١٣٩٢ جایزه حقوق بشر شهر بوخوم را به خاطر فعالیت هایش در زمینه حقوق بشر دریافت کرد. متن زیر حاصل گفت و گوى مرکز حامیان حقوق بشر با اوست در مورد مشکلاتی که در این مسیر وجود دارد. مشکلاتی که باعث می شود بسیاری از وکلا از پذیرفتن پرونده های حقوق بشری خودداری کنند.
اگر ممکن است اول کمی در مورد سوابق تحصیلی و کاری خودتان بگویید و بعد توضیح دهید که چطورشد که به سمت پرونده های حقوق بشری رفتید با توجه به این که وکالت این پرونده ها مشکلات خاص خودشان را دارند و سود مالی هم ندارند؟
من متولد مشهد و از کردهای شمال خراسان هستم. سال ٨٥ از دانشکده حقوق دانشگاه آزاد مشهد فارغ التحصل شدم. سال ٨٦ در آزمون وکالت پذیرفت شدم و از سال ٨٨ شروع به وکالت کردم. از زمان دانشجویی وارد فعالیت های فرهنگی شدم. زادگاه من خراسان جمعیتی در حدود ٢/٥ ملیون نفر جمعیت دارد و دچار آسیب های شدید فرهنگی شده است. از دوران دانشجویی به عنوان یک فعال فرهنگی در این زمینه کار می کردم. در دانشگاه فردوسی گروهی تشکیل داده بودیم و تلاش می کردیم که با سیاست های جمهوری اسلامی که در منطقه اعمال می شد و مردم را با فشار روانی مجبور به فراموش کردن زبان مادریشان می کرد، مبارزه کنیم. ما حصل این گروه نشریه ای بود به نام کرمانج که من سردبیرش بودم و همچنین برگزاری همایش ها و مراسمی که در آن خانواده ها به صحبت کردن با فرزندانشان به زبان کردی تشویق می شدند.
این فعالیت ها البته باعث شد که من در اخذ پروانه وکالتم با مشکلاتی مواجه شوم و اداره اطلاعات پی نامه نگاری هایی که با کانون وکلای مرکز داشت با صدور پروانه وکالت من مخالفت كند و بدین جهت مدت یک سال بلاتکلیف بودم تا این که بالاخره کانون وکلای مرکز پس از این که به این نتیجه رسید که من نه فعال سیاسی هستم و نه در راستای اقدام علیه جمهوری اسلامی کاری انجام داده ام، پروانه وکالتم را صادر کرد.
بعد از آن که پروانه وکالتم را گرفتم تعدادی از دوستان ما که در دانشگاه فعالیت فرهنگی می کردند، بازداشت شدند و من با توجه به این که می دانستم این بچه ها نه فعالیت سیاسی داشته اند و نه مخل امنیت ملی بودند و هیچ وکیلی هم حاضر به قبول وکالت آن ها نبود، احساس کردم که بی انصافی است اگر من هم بخواهم خودم را کنار بکشم. این بود که به سمت پرونده های سیاسی کشیده شدم و البته در این مسیر مسایل و مشکلاتی نیز برای من پیش آمد.
. لطفا کمی در مورد همین مسائل و مشکلاتی که اشاره کردید توضیح دهید.
تهدیدات زیادی از طرف وزارت اطلاعات می شدم. مدام به من تلفن می زدند و تهدید می کردند تا از این پرونده ها انصراف دهم. نهایتا از طرف وزارت اطلاعات احضار و تهدید شدم که “تو خودت مشکل داری. بهتر است وارد این پرونده ها نشوی تا وضعیتت از آنچه که هست بدتر نشود!” یک بار که به ستاد خبری احضار شده بودم، کارت وکالتم را که به عنوان کارت شناسایی به نگهبان ستاد خبری داده بودم از من گرفتند تا من نتوانم در جلسه دادگاه موکلم شرکت کنم و در واقع روند کارهای مرا با گرفتن پروانه وکالتم دچار اختلال کردند. دو هفته بعد از گذشت این ماجرا هم خودم دستگیر شدم.
آیا بستگان شما به خاطر فعالیت های شما فشاری متحمل شدند؟
به غیر از برادرم هیچ کدام از اعضای خانواده من در مسایل سیاسی یا فرهنگی فعال نبودند ولی من و برادرم در جریان فعالیت های دانشگاه باهم همکاری می کردیم. هنگامی که بازداشت شدم، از طرف بازجویم تهدید شدم که اگر از موضع خودم پایین نیایم برادرم را بازداشت می کند. هم چنین در مقاطعی از دوران بازجویی ام به دروغ به من می گفتند که برادرم را بازداشت کرده اند و او را خواهند آورد تا علیه من اعتراف کند. زمانی هم که من در بازداشت بودم خانواده ام بارها تهدید شدند که در مورد من اطلاع رسانی نکنند. به طور خاص به برادرم می گفتند که تو خودت مجرم هستی و اصلا حق نداری که پیگیر پرونده یک مجرم دیگر باشی.
چطور شد که از ایران خارج شدید؟
دلیل اصلی خروج من از ایران هم نتیجه همین مسایلی بود که شرح دادم. به برادرم خبر دادند که باید برای پاسخ دادن به چند سؤال و جواب خودش را به ستاد خبری معرفی کند. من هم از روی تجربه ای که داشتم می دانستم اکثر کسانی که به ستاد خبری می روند دیگر باز نمی گردند و وارد پروسه بازداشت و گاهى انفرادی و شکنجه روانی و … می شوند. بنابراین به برادرم گفتم که بهتر است که مراجعه نکند و خودش را پنهان کند تا ببینیم که شرایط چه می شود. وقتی که برادرم به ستاد خبری مراجعه نکرد حمله های وزارت اطلاعات مشهد به من آغاز شد و از آن جا که یک سال حکم تعزیری هم داشتم مدام تحت فشار وزارت اطلاعات بودم که اگر از محل اختفای برادرم چیزی نگویم حکمم را اجرا خواهند کرد. در چنین فضایی بود که ناچار شدم مخفیانه از کشور خارج شوم.
برادر شما هم وکیل بودند؟
خیر. ایشان صرفا فعالیت های فرهنگی داشتند و در نشریه ای که من سردبیرش بودم مقاله مى نوشتند.
در حال حاضر در خارج از ایران به چه فعالیتی مشغول هستید؟
در خارج از ایران به فعالیت هایم در زمینه نقض حقوق کردها و همچنین سایر اقلیت هاى قومی مانند عرب ها، کرد ها و بلوچ ها که در ایران تحت تبعیضات مختلفی هستند ادامه می دهم. از زمان ریاست جمهوری آقای روحانی، جمهوری اسلامی ایران سیاست تندتری را در قبال کردها اعمال کرده است. تنها طی چند ماه اخیر ٤ نفر از کردهای منطقه کردستان به جرم سیاسی و عقیدتی اعدام شده اند. هم چنین در حال انحام تحقیقی در مورد کولبرانی هستم که در مرزهای بین ایران و عراق کشته می شوند.
علاوه بر آن نزدیک به یک سال است که در “تریبون آزاد وکلا” که بخشی از مرکز حامیان حقوق بشر است که خانم عبادی آن را تاسیس کرده اند، عضويت داشته و در قسمت تحریریه و ارایه مقالات همکاری می کنم.
تريبون آزاد وكلا، متشکل از تعدادی از وکلایی است که در ایران برای حقوق مردم تلاش کرده و در این راه با مشکلات و سختی های زیادی مواجه شده اند.
در مورد حقوق کرد ها به طور کلی نظرتان را گفتید. اما نظرتان در مورد وضعیت حقوق بشر در ایران به طور کلی و منشور حقوق شهروندی به طور خاص چسیت؟
وضعیت حقوق بشر چندان نیاز به گفتن ندارد و آشکار است. از زمان آقای روحانی احکام اعدام بیشتری صادر و در ملأعام اجرا شده است. این مسایل در زمان آقای احمدی نژاد هم بود ولی نه به این شدت و حدت. شخصا معتقدم که خانه از پای بست ویران است. این حکایت چندین ساله جمهوری اسلامی است که کسی با وعده های انتخاباتی می آید و مردم را فریب می دهد و بعد چنین فجایعی را به بار می آورد.
مدام خوش بین می شویم و بعد شکست می خوریم. زمان آقای خاتمی حادثه کوی دانشگاه اتفاق افتاد، زمان آقای احمدی نژاد اعدام های سیاسی و زمان آقای روحانی حتی از زمان آقای احمدی نژاد هم بیشتر اعدام داشته ایم. تا زمانی که سیستم جمهوری اسلامی ایران برجاست، گمان نمی کنم که با تعویض رییس جمهورى اوضاع حقوق بشر بهبودی پیدا کند. تا زمانی که مردم احساس نیاز به دمکراسی نکنند، اوضاع بهتر نخواهد شد.
در حال حاضر مردم سیستم کهنه “یک شخص بر ملت” را بیستر می پسندند تا سیستم “ملت بر ملت” را و این چیزی نیست که بتوان از بیرون به ملتی تحمیل کرد. مردم باید خودشان به این درک برسند. اما در مورد منشور حقوق شهروندی به طور خاص اگر نظرم را بخواهم بگویم بیشتر جنبه عوام فریبی دارد. اولا که حقوق شهروندی ضمانت اجرايى ندارد. وقتی به قانون اساسی کشور اعتباری داده نمی شود، دیگر چه اعتباری به منشور حقوق شهروندی داده خواهد شد؟ حتی اگر همان اصول قانون اساسی در کشور رعایت شود خیلی از مشکلات حل می شود. مثلا مطابق اصل ١٥ قانون اساسی تدریس زبان مادری در کنار زمان رسمی در مدارس آزاد است، اما نه تنها تا به حال زبان مادری در مدارس ایران تدریس نشده است بلکه حتی با کسانی که نشریاتی به زبان مادری خودشان منتشر کرده اند نیز برخورد شده است. به این خاطر است که می گویم منشور حقوق شهروندی صرفا جنبه عوام فریبی دارد.
ذكر مطالب سايت “مركز حاميان حقوق بشر” با ذكر منبع مجاز است.


خرید و فروش جنین در ایران دغدغه هیچ‌کس نیست


7 فروردین 1393
فرشته کسرا / شهروند خبرنگار
کودکانی که پیش از تولد به نازل‌ترین بها در شهرهای جنوبی ایران خریدوفروش می‌شوند، حتی شانس این را ندارند که به اندازه بچه‌های «دروازه غار» و «میدان شوش» موضوع گزارش خبرگزاری‌ها یا روزنامه‌ها باشند.
هیچ‌ رسانه‌ای از جنایت پنهانی که بر این نوزادان و مادران آن‌ها روا داشته می‌شود، خبری نمی‌نویسد؛ نوزادانی که حتی پیش از این که نخستین تلالو نور خورشید را بر روی پوست صورت خود حس کنند، موجودیت‌شان دست به دست می‌شود با قیمت‌هایی عجیب به اندازه کف دستی نان برای یک ماه، گذران مختصر زندگی یا رفع خماری و نئشگی؛ شاید هم برای فرار از ننگ دختردار شدن.
این نوزادان دغدغه هیچ‌کس نیستند؛ نه آماری دراین زمینه وجود دارد و نه هیچ مسوولی در این باره اظهار نظر می‌کند. اما زیر پوست شهری که من زندگی می‌کنم، در تاریکی شباهنگام فقر، کودکان به دنیا نیامده، پیش‌فروش می‌شوند و دلال‌ها و واسطه‌ها در رفت و آمدند. چه بسا گاهی بابت آن‌ها هیچ پولی هم دست به دست نشود و فقط به ثمن بخس هدیه داده می‌شوند برای خوشایند قومی، خویشی، دوستی یا رفیقی که دلش بچه می‌خواهد. این داستان چند اپیزودی است:
ایپزود اول
در قطار اهواز به ماهشهر نشسته‌ام. زنی با چادر عربی می‌آید و کنار دستم می‌نشیند. پا به ماه است. یک پلاستیک خیار از ته کیفش در می‌آورد و به سمتم می‌گیرد. کم کم سر حرف‌مان باز می‌شود. می‌گوید دو هفته دیگر زایمان می‌کند.
می‌پرسم بچه‌اش دختر است یا پسر؟ می‌گوید نخواسته‌ام بدانم چون به هر حال قرار نیست من این بچه را بزرگ کنم. این بچه را برای برادر شوهرم که بچه‌دار نمی‌شود به دنیا می‌آورم.
با تعجب نگاهش می‌کنم. گرچه به نظر می‌رسد خیلی راحت این حرف را می‌زند اما دقت که می‌کنی، غم عجیبی ته نگاهش نشسته است انگار که بخواهد بگوید من که کاره‌ای نیستم، تصمیم را کس دیگری می‌گیرد... .
اپیزود دوم
«صدیقه»،  زنی ۴۱ ساله و دختر شیخ یکی از طایفه‌های منطقه است. 20 ساله بوده که با «اسماعیلٍ»، پسرعمویش ازدواج کرده و یک دختر دارد. اسماعیل مرد بذله‌گو و مهربانی است. خوش و بش کردن با همسر و مهربانی زیاده از حد معمول، مابین مردان طایفه عجیب است. برای همین هم برخی از اطرافیان به شوخی می‌گویند اسماعیل از اصالتش چیزی کم دارد. او منتظر بارداری مجدد صدیقه است و از زخم زبان فامیل خسته شده اما دکتر می‌گوید فیبرم بزرگی در رحم صدیقه ریشه دوانده و باید فیبرم همراه با رحم تخلیه شوند.
اسماعیل بعد از شنیدن این خبر به هم می‌ریزد اما هم‌زمان‌، زن برادر صدیقه ناخواسته باردار شده و به علت ابتلا به بیماری دیابت، قصد سقط جنین چند خود را دارد. اسماعیل با شنیدن این خبر، پیام می‌فرستد که پسرعمویش مانع سقط فرزندش شود و بچه را به محض به دنیا آمدن، به خانواده اسماعیل تحویل دهند. با وجود همه خطری که «فاطمه» را تهدید می‌کند، او بچه را تا هفت ماهگی نگه می‌دارد.
نوزاد به علت دیابت فاطمه، ۷ ماهه به دنیا می‌آید. او در بخش نوزادان بیمارستان بستری می‌شود و مادر نوزاد به دلایل عاطفی از دادن شیر به کودک خودداری می‌کند و حتی برای دیدن فرزند، به بخش نوزادان نمی‌رود.

او با حسرت دیدن کودکش ترخیص می‌شود اما جرات و اجازه مخالفت با تصمیم جمعی خانواده را ندارد. نوزاد وارد خانواده جدید می‌شود و بخشی از قلب مادر همیشه دور از او می‌تپد و نگران سرنوشت او است.
اپیزود سوم
«طلیعه» دو ماهه باردار بوده که همسرش را در یک حادثه آتش‌سوزی از دست داده است. از آن جایی که وجود یک زن مطلقه در خانواده چندان خوشایند نیست، تنها بعد از چند ماه، خانواده‌اش او را مجبور می‌کنند با فرد دیگری ازدواج کند. خانواده همسر سابق طلیعه حاضر به پذیرش حضانت فرزند پسرشان نیستند و به همین دلیل هم طلیعه ناچار می‌شود فرزندش را به قیمت نازلی به یک خانواده بی‌بچه بفروشد. قیمت پیشنهادی، یک میلیون تومان است.
طلیعه می‌گوید شبی که فرزندش به دنیا آمد تا خود سپیده صبح گریه می‌کرده و حتی شهامت آن را نداشته است که کودکش را در آغوش بگیرد چون می‌ترسیده که دیگر نتواند او را به خانواده غریبه وا بگذارد.
می‌گوید:«انگشت‌های پای نوزاد کاملا به من شباهت داشت و من الان هم که چند سال از آن ماجرا گذشته از روی انگشت شصت پای کودکم   می‌توانم او را بشناسم.»
اپیزود چهارم
 برای تهیه این بخش از گزارش، با وسطه‌ای قرار می‌گذارم که قرار است مرا با مادری آشنا کند که سه تا از کودکانش را به محض به دنیا آمدن، با قیمت‌های نازلی فروخته است؛ هر کدام بین 700  تا یک میلیون تومان. طبیعتا قیمت دخترها کم‌تر از پسرها بوده است.
 با تاکسی از محله‌های فرودست و فقیرانه شهر می‌گذریم و وارد منطقه‌ای به نام «حلبی‌آباد» می‌شویم. فقر در کوچه پس کوچه‌های این جا بی‌داد می‌کند. بیش‌تر خانه‌ها حتی در ورودی ندارند و با یک تکه پارچه کهنه و مندرس از فضای کوچهٔ پر از لای و لجن جدا می‌شوند.
انگار این جا نه خانه‌ها هویت دارند، نه آدم‌ها. وارد سرپناهی می‌شویم که هیچ شباهتی به خانه ندارد. در یک اتاقک دود گرفته و نیمه تاریک، زنی وول می‌خورد که گویا 40 ساله است اما به نظر ۶۰ ساله می‌رسد. به داخل دعوت می‌شویم.
مردی که آن جا است، می‌گوید تا مقداری پول ندهم، از گفت‌و‌گو خبری نیست.
زن می گوید شوهرم است و  قصه‌اش را این گونه روایت می‌کند: «در خانواده‌ای بزرگ شدم که برادرانم و پدرم همگی به درد اعتیاد می‌سوختند. پدرم پای منتقل مُرد و یکی از برادر‌هایم نزدیک به ۱۰سال است به جرم خرید و فروش مواد مخدر در زندان است. فقط ۱۸ سالم بود که مرا به اجبار و بدون این که بدانم قرار است با چه کسی هم‌بستر شوم، به عقد یکی از هم منقلی‌های پدرم در آوردند.
خوش‌بختانه سه فرزند اولم پسر بودند و ناچار نبودند رنج‌های زنانه خودم را از نو تجربه کنند. اما فرزند چهارمم دختر بود و شوهرم زمزمه فروش بچه را به راه انداخت. من حتی فکرش را هم نمی‌کردم که او بخواهد این تهدیدش را عملی کند یا فروش دخترم جدی باشد. نوزادم چند روز بیش‌تر نداشت که یک روز صبح همسرم با مرد دیگری وارد خانه شد و او را به زور از آغوشم بیرون کشید. گریه‌ها و ضجه‌هایم فایده‌ای نداشتند. او را به مرد غریبه تحویل داد. فقط مابین حرف‌های آن‌ها شنیدم که مرد غریبه از یکی از شهرهای اطراف اصفهان برای خرید نوزاد ارزان‌تر به جنوب آمده است.
بسیار ناآرام بودم، در حالی که شوهرم بابت دریافت 700 هزار تومانی که می‌توانست پای منقل دود کند، سرحال آمده بود. بعد از آن اتفاق، به این روش برای کسب درآمد بیش‌تر فکر می‌کرد. وقتی دوباره باردار شدم و این بار فرزند پسری به دنیا آوردم، فقط چند روز نوزادم را در آغوشم گرفتم. یک روز که به حمام رفته بودم، وقتی برگشتم دیدم کودکم نیست. این بار شوهرم او را گویا قبل از به دنیا آمدنش به مبلغ یک میلیون تومان پیش‌فروش کرده بود.
بار سوم، واسطه بین شوهرم و خریدار، یک معلم بود. «علی» آقا به دوستش قول داده بود برایش نوزادی را از عشایر عرب شادگان خریداری کند. از طریق واسطه با شوهرم آشنا شده و در این مورد با هم به توافق رسیده بودند.
یک روز آن‌ها با هم به خانه ما آمدند. آقای معلم چند کیسه پلاستیکی میوه و شربت‌های تقویتی دستش بود. من فهمیدم قرار است چه اتفاقی بیفتد. گریه کردم، التماس کردم و قول دادم به محض فارغ شدن، کار پیدا کنم و هزینه نوزادم را تامین کنم. گفتم قول می‌دهم هیچ دردسری برایشان نداشته باشد. آقای معلم با دلخوری از خانه خارج شد و روز بعد پیغام داد که از خریدن بچه منصرف شده اما‌‌ همان شب شوهرم مرا به خاطر این که جلوی خریدار ضجه و گریه و زاری کرده بودم از خانه بیرون انداخت. خانواده‌ام مرا نپذیرفتند. گفتند با لباس سفید رفته‌ام و تنها روزی می‌توانم به خانه پدرم برگردم که کفن پوش باشم.
در ‌‌نهایت، به خاطر دربه دری و بی‌جا و مکانی بچه‌هایم، برای فروش بچه رضایت دادم. شوهرم به دنبال واسطه فرستاد. آقای معلم همراه با دوست خریدارش به خانه ما آمدند و بعد از یکی دو ساعت چک و چانه زدن، جنین را به مبلغ یک میلیون تومان معامله کردند. خریدار حاضر نمی‌شد‌‌ همان موقع پول را بپردازد. او می‌گفت شاید بچه بمیرد. آن‌ها ۳۰۰ هزار تومان به عنوان پیش پرداخت به شوهرم تحویل دادند و رفتند.
وقتی نوزادم به دنیا آمد، مرد خریدار به همراه همسرش بچه را دم در زایشگاه از من تحویل گرفت. بعد‌ها شنیدم شوهرم آن‌ها را تعقیب کرده و تا شش ماه برای گرفتن شناسنامه نوزاد از آن‌ها اخاذی می‌کرده و به بهانه‌های مختلفی از آن‌ها پول می‌گرفته. در ‌‌نهایت آن خانواده برای فرار از دست آزار و اذیت همسرم، بی‌سر و صدا از خوزستان متواری شدند. »
در میان برخی از طایفه‌های عرب‌نشین جنوب ایران، باردار شدن و زاییدن کودک برای قوم یا خویشی که به هر دلیل مشکل فیریکی دارد، امر رایجی است. مادر کودک تصمیم گیرنده سرنوشت او نیست.
در چنین شرایطی، وضعیت کودک تحت نظارت اعضای نزدیک و دور فامیل چندان هم نگران کننده نیست. مادر نوزاد گرچه نمی‌تواند در مورد سرنوشت نوزادش تغییری ایجاد کند اما از راه دور نسبت به سلامت کودکش اطمینان دارد.  اما بخش دردناک ماجرا، وضعیت مادری است که بچه‌اش را به قیمت نازلی به یک مسافر یا غریبه پیش فروش می­کند و نسبت به سرنوشت او اطلاعی ندارد.